کاش یکی بود یکی نبود،اول قصه ها نبود

عکس،شعر ومتن احساسی=دل نوشته ها

بهاران ست

چقدر شبیه تو رفتار می کنند گلها

با خورجینی از عطر فرا می رسند

تمام حادثه می گوید

تو در راهی

و خیال آمدنت

مرا

از زرد تنهایی

به سبز رویایی می برد

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


در تکه ای از شب

و در اوج فاصله ها

دلـم

نجواگر توست

.......

نیستی

اما

خیالت چون ماه

بر شب تیره ی من

می تابد

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

تو را

در بوستان خیالم

 شبیه سازی می کنم

شکل یک گل می شوی

و خیالم

لبریز از عطر تو می شود

اینک

باران صدا میکند مرا

تـا  تـــــو

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


همین جا نشسته ام

کنار گل های آفتاب گردان

در سایه ی خیال تو

تو نیز نشسته ای

همین جا

در دل من

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


 

تو می آئی

ولحظه های سردتنهائی

در من فرو می ریزد

اینک

بوی گل پیچیده در من

تـــو

بهار قلب منی

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


توی این دل، دل عاشق ، یه پرنده  لونه کرده   

یه پـرنده ی شـکاری قلبمو نشونه کرده   

 

انگاری که خوب میدونه،من و تنهائی عجینیم  

    دلم بس که تنها مونده ،گله از زمونه کرده

 

مثه خواب دو کبوتر توی آشیونه ی عشق   

  دل من با اون پـرنده ، خلوت شبونه کرده

 

خونه ی نوات مبارک ، ای پـرنده ی شکاری    

   بمون اینجا که دل من،هوس همخونه کرده

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


قطره قطره

چون باران

در احساس من چکه می کنی

و لحظه های مرانبض می زنی

و من

عاشق می شوم

به همین سادگی

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


 

به کنارم بیا

از دلم تا تو

یک طوفان

قبل از آرامش است

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


 

زلالی احساست

امتداد دلبری ست ، بانو

اقیانوسی ست  آرام

و گاهی مواج

وقتی می خواهد کسی را غرق خود کند.

و من

غرق در تو ام

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


 

تو خواهی آمد

با عطری از خواب گل یاس

آنگاه دل من

دشتی از پروانه می شود

در رنگین کمان بودنت

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


خالقی دیگرست

آغوشت را میگویم

جان می دهد

و

جان می ستاند

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


تو نسیتی و من

درحصار گل های حسرت

تو را می جویم

میان مریم و باران

کنار پیچک عاشق

زیر چترنیلوفر

در طراوت سبز یک رویا

تو

از آن من میشوی

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


 

هرشب از باغ دلم

تق تق گام تو

آرام ، آرام

می دهد مژده به من

صبح فردا ز دلم

عطر خوب تن تو

می خیزد...

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


هوای بودنت، که می آید

دلم جوانه می زند بانو

آنگاه

زیر باران عشق تو

خیس رویا می شوم

چتر احساسم را 

به رویت

می گشایم

و در ساحل گرم آغوشت

به خواب عطر تو می روم...

 

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


در سکـوتی محض

زیر بـاران

راز دلم را با بـوسـه ای

بر لبـانت خواهـم نوشت

چرا که خوب می دانم

عشـق 

بر لبـانت خواناسـت

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


اینجا تا مدتی تعطیل خواهد بود. 

از حضور سبز و صمیمانه ی گرامی دوستان بی نهایت سپاسگزارم.

البته کامنت‌ها را خواهم دید.

این وبلاگ رو با شماری از خط خطی های دلم در روز های آتی به پایان میرسانم.

اگر عمری باقی بود شاید وقتی دیگر... و همین.

"چو برق آمد و چون ابر نو بهار گذشت"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


وقتی تو باز می گردی
کوچک ترین ستاره چشمم خورشید است
و اشتیاق لمس تو شاید
شرم قدیم دستهایم را
مغلوب می کند

ای راز سر به مهر ملاحت !
رمز شگفت اشراق!
ای دوست!
آیا کجاوه تو
از کدام دروازه می آید
تا من تمام شب را
رو سوی آن نماز بگزارم
کی ؟
در کدام لحظه ی نایاب ؟
تا من دریچه های چشمم را
در انتظار
باز بگذارم
وقتی تو باز می گردی
کوچکترین ستاره چشمم خورشید است

 "حسین منزوی "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی، ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب
حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

"محمد علی بهمنی "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی، ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب
حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

"محمد علی بهمنی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

وه چه بيگانگي غمناكي

آوخ ...اين فاصله ها را كه چه بيدادگرند

دست من آيا
آبنوسِ ترِ اندام تو را
باز صيقل خواهد داد؟

ماهي روشن چشمم آيا
باز در چشمه ی شفاف تنت خواهد گشت؟
باز هم قافله ی سرخوش انگشتانم
روي آن جاده ی ابريشم
آسياي تن عريانت را
هند تا هند سفر خواهد كرد؟

گردباد نفس گرم من آيا باز
جنگل خرم موهاي بلندت را خواهد آشفت؟
ماهي روشن چشمم آيا
باز در چشمه ی شفاف تنت خواهد خفت؟

وه چه بيگانگي غمناكي!
آوخ ...اين فاصله ها را كه چه بيدادگرند


 زنده یاد " محسن پزشکیان"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


میشه امسال یه جسارت بکنم

حرفامو با شما قسمت بکنم

آخر سال و من بی اختیار

دوست دارم کمی نصیحت بکنم

این بهار مال من و مال تو نیست

سال نو سال من و سال تو نیست

این بهار ادامه ی زندگیه

ریشه و خاطره و بچگیه

این بهار مال مادربزرگیه

که در خونه شو هیشکی در نزد

همه روزاشو تو تنهایی شمرد

یه نفر حتی یه روزم سر نزد

این بهار مال همون کودکیه

که لباسش از خودش بزرگتره

همه سال کار میکنه تا شب عید

از پدر یه آبرویی بخره

نوبهارشون مبارک

فصل سبزشون مبارک

کوه سنگین نداشتن

روی دوششون مبارک

بی خیالیمون مبارک

ماه و سالمون مبارک

سفر دورو دارازه به شمالمون مبارک

این بهار مال من و مال تو نیست

سال نو سال من و سال تو نیست

این بهار ادامه ی زندگیه

ریشه و خاطره و بچگیه

این بهار مال هموناییه که

نمی خوان سفره ی هفت سین بچینن

تا مبادا وقتی سفره چیده شد

جای هرکی رفته خالی ببینن

این بهار مال هموناییه که

سوز سرما  رو تحمل میکنن

سر چهارراه پشت یک چراغ سرخ

وطن و ایران و غرق هزار گل میکنن

نوبهارشون مبارک

فصل سبزشون مبارک

کوه سنگین نداشتن

روی دوششون مبارک

بی خیالیمون مبارک

ماه و سالمون مبارک

سفر دور و درازه به شمالمون مبارک

این بهار مال من و مال تو نیست

سال نو سال من و سال تو نیست

این فقط ادامه ی زندگیه

ریشه و خاطره و بچگیه

"رها اعتمادی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


دوستَت دارم، غزلهــــایم تمامَش مال تو...

شعرهــــایم، هرچه دارم، عیدی امسال تو...


پُر شکَر کن قهوه ات را، گرم و طولانی بنوش

دوست دارم بختِ شیرین، عشق باشد، فال تو...! 

زندگی را با تو فهمیدم..."تو" یعنی :هر چه هست!

خنده هایت شور عشق و سینه مالامال تو...!


در مَنی و ذره ذره قلبم از عشقت پُر است...

سرزمینی بی دفاع و خسته ام اشغال تو...!


فکر کن سربازی ام در چنگ دشمن بی پناه!

تو اگر جلاد باشی بازمی آیم به استقبال تو 

مثلِ تصویری سه بعدی گیجم از فهمیدنَت!

تا کجاها می بَرَندَم چشمهــای کال تو...!


بنده یی بی باوَرَم..!پیغمبری کن،خوب من!

ای شکوهِ چَشمهایت آیه ی زلــــــزال تو...!


خوب میدانم که از ما بهترانی! یک...! ولی...

هست پنهان در میانِ آستینــــَت بــــــال تو...!

 

 دوستت دارم...ببین! افسارِ شعرم دست توست...

شعر یعنی آن نگاهِ سرکشِ سیّــــــالِ تــــو...!

 

شعر یعنی یک زمستان غرق گرمایِ تنت

یا ظهورِ ظهرِ خُردادی میان شال تو..!


گر چه در چشمت کماکان یک سیاهی لشکرم

راضی ام حتی به نقشی ساده در سریال تو...!


حرفِ آخر..یک دعا، یک آرزو، یک خواسته...! 
دوست دارم خوب باشی، خوب باشد حالِ تو...!

 

" سميه آزادل "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


ای نگاهت نخلی از مخمل و از ابریشم 
چند وقتی است هر شب به تو می اندیشم 


به تو آری ، به تو ، یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ،به همان باغ بلور


به همان سایه , همان وهم و همان تصویری 
که سراغش ز غزل های خودم می گیری 


به تبسم , به تکلم , به دل آرایی تو 
به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو


به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت


به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم 


شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است


در من انگار کسی در پی انکار من است 
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است


یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش


آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده 
بر سر روح من افتاده و آوار شده 


رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است 
اول اسم کسی ورد زبانم شده است 


در من انگار کسی در پی انکار من است 
یکنفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است 


یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
می شود پل زد از احساس خدا تا دل خویش


آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه , تصویر تو نیست ؟


اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست 
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی است ؟


حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش


آری آن سایه که  شب آفت جانم شده بود 
آن الفبا که همه  ورد زبانم شده بود 


اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است


آری آن یار دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

بهروز یاسمی "

 

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


چه شُدَت شا لیزار؟

دست کم مثل دلم باش صبور

آن همه خانه ی چوبین وگلین کوست؟ کجاست؟

آن همه عشق که در بقچه  ی سبز

روی آن تاقچه سقف تالار

چشم برهم نگذاشت

خاطراتش پس کو؟

 

چه شد آن مادری ات گیلان را؟

دارها دورشدند

چشمه ها کور شدند

برگ های گل وچایی

 همه محصورشدند

 

گچ وآهن شده پای کوهات

کمی از عمررفیقان مانده

خفته ای شالیزار

که به گوشت خوانده؟

 

دیدنش سخت شده

سبزی دهکده رامی گویم

خانه هابس که بلند

لابه لای حسرت

نرم و آهسته بخند

که دلم می شکند

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

کوک کن ساعتِ خویش !

که مـوذّن شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

کوک کن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

که سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

کوک کن ساعتِ خویش !

که سحرگاه کسی

بقچه در زیر بغل،

راهیِ حمّامی نیست

که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این کوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

کوک کن ساعتِ خویش !

ماکیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم 

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

کوک کن ساعتِ خویش !

که در این شهر، دگر مستی نیست

که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر

و در این شهر سحرخیزی نیست... 

"مرتضی کیوان هاشمی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

 

 

می رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

 

می نشینی رو به رویم خستگی در می کنی

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

 

باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است

باز می خندم که خیلی، گرچه می دانی که نیست

 

شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

 

چشم می دوزم به چشمت می شود آیا کمی

دستهايم را بگیری بین دستانی که نیست؟

 

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو 

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

 

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

 

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

  " محمدعلی بهمنی "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


لباست را درآوردی و من را بر تنت کردی

مرا دکمه به دکمه بستی و پیراهنت کردی

که در سرمای بهمن طعم آغوش تو می چسبد

که چسبیدی و من را مسخ گرمای تنت کردی

و مـن در چنـگ استـبداد آغـوش تـو آزادم

تو از دوران مشروطه به قلبم سلطنت کردی

 " محسن مهرپرور "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


عذابم را دو چندان مي كني
اما نمي‌داني !
كه من ديگر
نه آن مرغم
كه بر بام تو بنشينم
نه آن آهو
كه از دام تو بگريزم
دلم تنگ است
دلم تنگ است
سرودم خامشي رنگ است
بيا بنشين تماشا كن
فريبا را
كه از سنگ است
و شعر من
نه از روم و نه از زنگ است
نه اميدي
نه ديداري
نه پروازي
نه حتي نغمه‌اي، سازي
چرا در من نمي‌ميري؟
خيال خام بي‌پروا !
كجا بايد كه بگريزم
من از تكرار اين سودا !
ميان ناله‌هاي من
صداي باد مي‌آيد
صداي خاموشي‌هاي
زني ناشاد مي‌آيد ..

"فریبا شش بلوکی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                            


بار دگر اگر به درختی نظر کنم

یا از میان بیشه و باغی گذر کنم

چشمم به قد و قامت دار و درخت نیست

چشمم به روی نقش و نگار بهار نیست

چشمم به برگ نیست

چشمم به غنچه و گل وسبزینه خار نیست

چشمم به دستهای پر شاخسار نیست

این بار چشم من به سوی آشیانه هاست

آنجا که می‌تپد دل نوزاد زندگی

وندر هجوم سخت‌ترین تندباد‌هاست

آماجگاه تیر تگرگ و سنان برق

پروازگاه خوشدلی و خانه بلاست

چشمم به لانه هاست

ای جوجگان از دل توفان برآمده

چشمم پی شماست

"سیاوش کسرائی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


        

اگر سرچشمه های اشک عالم را به من بخشند
و یا ابری به پهنای زمین در من فرودآید
 
اگر آن اشک سیل آسا
ره پنهانی دل را به سوی دیده بگشاید
لهیب درد خاموش مرا تسکین نخواهد داد
غم تلخ مرا از خاطرم بیرون نخواهد برد
 
مگر مرگ آید و راه فراموشیم بنماید
من از داروی شور اشک در شب های بیداری
 
چه امیدی به غیر از این توانم داشت
 
که درد تازه ای بر دردهای من نیفزاید
چنان گمگشته در خویشم که هیچم رهنمایی نیست
 
چنان برکنده از خاکم که از من ، نقش پایی نیست


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|



مطالب پيشين
» خط خطی های دل 15
» خط خطی های دل 14
» خط خطی های دل 13
» خط خطی های دل 12
» خط خطی های دل 11
» خط خطی های دل 10
» خط خطی های 9
» خط خطی های دل 8
» خط خطی های دل 7
» خط خطی های دل 6

Design By : Pars Skin



دریافت كد ساعت

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
ابزار پرش به بالا