کاش یکی بود یکی نبود،اول قصه ها نبود

عکس،شعر ومتن احساسی=دل نوشته ها

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی، ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب
حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

"محمد علی بهمنی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

وه چه بيگانگي غمناكي

آوخ ...اين فاصله ها را كه چه بيدادگرند

دست من آيا
آبنوسِ ترِ اندام تو را
باز صيقل خواهد داد؟

ماهي روشن چشمم آيا
باز در چشمه ی شفاف تنت خواهد گشت؟
باز هم قافله ی سرخوش انگشتانم
روي آن جاده ی ابريشم
آسياي تن عريانت را
هند تا هند سفر خواهد كرد؟

گردباد نفس گرم من آيا باز
جنگل خرم موهاي بلندت را خواهد آشفت؟
ماهي روشن چشمم آيا
باز در چشمه ی شفاف تنت خواهد خفت؟

وه چه بيگانگي غمناكي!
آوخ ...اين فاصله ها را كه چه بيدادگرند


 زنده یاد " محسن پزشکیان"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


میشه امسال یه جسارت بکنم

حرفامو با شما قسمت بکنم

آخر سال و من بی اختیار

دوست دارم کمی نصیحت بکنم

این بهار مال من و مال تو نیست

سال نو سال من و سال تو نیست

این بهار ادامه ی زندگیه

ریشه و خاطره و بچگیه

این بهار مال مادربزرگیه

که در خونه شو هیشکی در نزد

همه روزاشو تو تنهایی شمرد

یه نفر حتی یه روزم سر نزد

این بهار مال همون کودکیه

که لباسش از خودش بزرگتره

همه سال کار میکنه تا شب عید

از پدر یه آبرویی بخره

نوبهارشون مبارک

فصل سبزشون مبارک

کوه سنگین نداشتن

روی دوششون مبارک

بی خیالیمون مبارک

ماه و سالمون مبارک

سفر دورو دارازه به شمالمون مبارک

این بهار مال من و مال تو نیست

سال نو سال من و سال تو نیست

این بهار ادامه ی زندگیه

ریشه و خاطره و بچگیه

این بهار مال هموناییه که

نمی خوان سفره ی هفت سین بچینن

تا مبادا وقتی سفره چیده شد

جای هرکی رفته خالی ببینن

این بهار مال هموناییه که

سوز سرما  رو تحمل میکنن

سر چهارراه پشت یک چراغ سرخ

وطن و ایران و غرق هزار گل میکنن

نوبهارشون مبارک

فصل سبزشون مبارک

کوه سنگین نداشتن

روی دوششون مبارک

بی خیالیمون مبارک

ماه و سالمون مبارک

سفر دور و درازه به شمالمون مبارک

این بهار مال من و مال تو نیست

سال نو سال من و سال تو نیست

این فقط ادامه ی زندگیه

ریشه و خاطره و بچگیه

"رها اعتمادی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


دوستَت دارم، غزلهــــایم تمامَش مال تو...

شعرهــــایم، هرچه دارم، عیدی امسال تو...


پُر شکَر کن قهوه ات را، گرم و طولانی بنوش

دوست دارم بختِ شیرین، عشق باشد، فال تو...! 

زندگی را با تو فهمیدم..."تو" یعنی :هر چه هست!

خنده هایت شور عشق و سینه مالامال تو...!


در مَنی و ذره ذره قلبم از عشقت پُر است...

سرزمینی بی دفاع و خسته ام اشغال تو...!


فکر کن سربازی ام در چنگ دشمن بی پناه!

تو اگر جلاد باشی بازمی آیم به استقبال تو 

مثلِ تصویری سه بعدی گیجم از فهمیدنَت!

تا کجاها می بَرَندَم چشمهــای کال تو...!


بنده یی بی باوَرَم..!پیغمبری کن،خوب من!

ای شکوهِ چَشمهایت آیه ی زلــــــزال تو...!


خوب میدانم که از ما بهترانی! یک...! ولی...

هست پنهان در میانِ آستینــــَت بــــــال تو...!

 

 دوستت دارم...ببین! افسارِ شعرم دست توست...

شعر یعنی آن نگاهِ سرکشِ سیّــــــالِ تــــو...!

 

شعر یعنی یک زمستان غرق گرمایِ تنت

یا ظهورِ ظهرِ خُردادی میان شال تو..!


گر چه در چشمت کماکان یک سیاهی لشکرم

راضی ام حتی به نقشی ساده در سریال تو...!


حرفِ آخر..یک دعا، یک آرزو، یک خواسته...! 
دوست دارم خوب باشی، خوب باشد حالِ تو...!

 

" سميه آزادل "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


ای نگاهت نخلی از مخمل و از ابریشم 
چند وقتی است هر شب به تو می اندیشم 


به تو آری ، به تو ، یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ،به همان باغ بلور


به همان سایه , همان وهم و همان تصویری 
که سراغش ز غزل های خودم می گیری 


به تبسم , به تکلم , به دل آرایی تو 
به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو


به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت


به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم 


شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است


در من انگار کسی در پی انکار من است 
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است


یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش


آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده 
بر سر روح من افتاده و آوار شده 


رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است 
اول اسم کسی ورد زبانم شده است 


در من انگار کسی در پی انکار من است 
یکنفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است 


یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
می شود پل زد از احساس خدا تا دل خویش


آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه , تصویر تو نیست ؟


اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست 
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی است ؟


حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش


آری آن سایه که  شب آفت جانم شده بود 
آن الفبا که همه  ورد زبانم شده بود 


اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است


آری آن یار دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

بهروز یاسمی "

 

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


چه شُدَت شا لیزار؟

دست کم مثل دلم باش صبور

آن همه خانه ی چوبین وگلین کوست؟ کجاست؟

آن همه عشق که در بقچه  ی سبز

روی آن تاقچه سقف تالار

چشم برهم نگذاشت

خاطراتش پس کو؟

 

چه شد آن مادری ات گیلان را؟

دارها دورشدند

چشمه ها کور شدند

برگ های گل وچایی

 همه محصورشدند

 

گچ وآهن شده پای کوهات

کمی از عمررفیقان مانده

خفته ای شالیزار

که به گوشت خوانده؟

 

دیدنش سخت شده

سبزی دهکده رامی گویم

خانه هابس که بلند

لابه لای حسرت

نرم و آهسته بخند

که دلم می شکند


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

کوک کن ساعتِ خویش !

که مـوذّن شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

کوک کن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

که سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

کوک کن ساعتِ خویش !

که سحرگاه کسی

بقچه در زیر بغل،

راهیِ حمّامی نیست

که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این کوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

کوک کن ساعتِ خویش !

ماکیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم 

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

کوک کن ساعتِ خویش !

که در این شهر، دگر مستی نیست

که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر

و در این شهر سحرخیزی نیست... 

"مرتضی کیوان هاشمی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

 

 

می رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

 

می نشینی رو به رویم خستگی در می کنی

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

 

باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است

باز می خندم که خیلی، گرچه می دانی که نیست

 

شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

 

چشم می دوزم به چشمت می شود آیا کمی

دستهايم را بگیری بین دستانی که نیست؟

 

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو 

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

 

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

 

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

  " محمدعلی بهمنی "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


لباست را درآوردی و من را بر تنت کردی

مرا دکمه به دکمه بستی و پیراهنت کردی

که در سرمای بهمن طعم آغوش تو می چسبد

که چسبیدی و من را مسخ گرمای تنت کردی

و مـن در چنـگ استـبداد آغـوش تـو آزادم

تو از دوران مشروطه به قلبم سلطنت کردی

 " محسن مهرپرور "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


عذابم را دو چندان مي كني
اما نمي‌داني !
كه من ديگر
نه آن مرغم
كه بر بام تو بنشينم
نه آن آهو
كه از دام تو بگريزم
دلم تنگ است
دلم تنگ است
سرودم خامشي رنگ است
بيا بنشين تماشا كن
فريبا را
كه از سنگ است
و شعر من
نه از روم و نه از زنگ است
نه اميدي
نه ديداري
نه پروازي
نه حتي نغمه‌اي، سازي
چرا در من نمي‌ميري؟
خيال خام بي‌پروا !
كجا بايد كه بگريزم
من از تكرار اين سودا !
ميان ناله‌هاي من
صداي باد مي‌آيد
صداي خاموشي‌هاي
زني ناشاد مي‌آيد ..

"فریبا شش بلوکی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


سلام می کنم به تو سلام سر به زیر من

سلام وسعت بلنـد سلام دلپـذیر من

 

چه بی جواب مانده اند سلام های ساده ام

بگو جواب می دهی به حس ناگزیـر من؟

 

چقدر مانده منتظر  کنار کوچه های گم

نگاه سر به زیر تو نگاه سر به زیر من؟

 

شما همیشه خوبها شما همیشه ابرها

چقدر دور مانده اید چقدر از کویر من!

 

پر از شعور عاشقی چرا نمی شودکسی

فقط کمی نظیـر تو فقط کمی نظیـر من

 

تو خواستی غزل بیا که این غزل برای توست

چـرا سکوت می کنی چـرا بـهانه گیـر من! 

 

شاعر؟

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


ای رهگذر کوچه احساس کجایی؟

محبوب ترین عابر شبهای رهایی

تا خال لبت نقطه حساس وجود است

حساس ترین منطقه در منطق مایی

ای ناب ترین حادثه عشق در این بزم

دور از نظرت میکده را نیست صفایی

ای خوب ترین منظره در چشم ملائک

برروی زمین ناب ترین عکس خدایی

دلتنگ تواین بار گل وباغ و بهارند

ای کاش گل نرگس من زود بیایی

" مجید مسیحا "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


من او را ديده بودم
نگاهي مهربان داشت
غمي در ديدگانش موج مي زد
که از بخت پريشانش نشان داشت


نمي دانم چرا هر صبح ، هر صبح
که چشمانم به بيرون خيره مي شد
ميان مردمش مي ديدم و باز
غمي تاريک بر من چيره مي شد


شبي در کوچه اي دور
از آن شب ها که نور آبي ماه
زمين و آسمان را رنگ مي کرد
از آن مهتاب شب هاي بهاري
که عطر گل فضا را تنگ مي کرد


در آنجا ، در خم آن کوچه ي دور
نگاهم با نگاهش آشنا شد
به يک دم آنچه در دل بود ، گفتيم
سپس چشمان ما از هم جدا شد


از آن شب ، ديگرش هرگز نديدم
تو پنداري که خوابي دلنشين بود
به من گفتند او رفت ،نپرسيدم چرا رفت
ولي در آن شب بدرود ، ديدم
که چشمانش هنوز اندوهگين بود

" نادر نادرپور "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


گفت دانایى که گرگى خیره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر

 لاجرم جارى است پیکارى بزرگ
روز و شب مابین این انسان و گرگ

زور بازو چاره این گرگ نیست
صاحب اندیشه داند چاره چیست

اى بسا انسان رنجور و پریش
سخت پیچیده گلوى گرگ خویش

اى بسا زور آفرین مردِ دلیر
مانده در چنگال گرگ خود اسیر

هرکه گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مى‌شود انسان پاک

هرکه با گرگش مدارا مى‌کند
خلق و خوى گرگ پیدا مى‌کند

هرکه از گرگش خورد دائم شکست
گرچه انسان مى‌نماید، گرگ هست

در جوانى جان گرگت را بگیر
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر

روز پیرى گرکه باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف گرگ پیر

اینکه مردم یکدگر را مى‌درند
گرگهاشان رهنما و رهبرند

اینکه انسان هست این سان دردمند
گرگها فرمان روایى مى‌کنند

این ستمکاران که با هم همرهند
گرگهاشان آشنایان همند

گرگها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حال عجیب

" فریدون مشیری "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


زتو ای امید هستی ، به امید یک نگاهم

که نگاه چشم مستت ، به کرشمه بسته راهم

 

به نشاط عشق و مستی، هم ازآن خوشم به هستی

که بجز رخت نبینم ، که بجز غمت نخواهم

 

اگر از تو رخ بتابم که دری دگر بیابم

که به دل نهد امیدم؟ که به جان دهد پناهم؟

 

من و مه نشسته هرشب، به نظاره گاه کوکب

که در انتظار رویت ، به امید صبحگاهم

 

مه من! به مهر روشن،بفروزچهره ی من

که به جلوه ی تو فارغ ز فروغ مهر و ماهم

 

به نوای بی نوایی، چه خوشست رنج و دردم

به نوای آشنائی،چه خوشست اشک و آهم

 

به جفا اگرچه خستی، دل دردمند طوسی

به وفا عنایتی کن بنواز گاه گاهم 

 

"اسدی طوسی" 

 

 

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


آمدی گریه کنی شعر بخوانی بروی

نامه ای خیس به دستم برسانی بروی

 

در سلام تو خداحافظی ات پیدا بود

قصدت این بود از اول که نمانی بروی

 

خواستی جاذبه ات را به رخ من بکشی

شاخه ی سیب دلم را بتکانی بروی

 

جای این قهوه فنجان که به آن لب نزدی

تلخ بود این که به جان لب برسانی بروی

 

بس نبود این همه دیوانه ی ماهت بودم !؟

دلت آمد که مرا سر بدوانی بروی!؟

 

جرم من هیچ ندانستن از عشق تو بود

خواستی عین قضات همه/دانی بروی

 

چشم آتش! مژه رگبار! دو ابرو ماشه    !

باید این گونه نگاهی بچکانی بروی

 

باشد این جان من این تو , بکشم راحت باش

ولی ای کاش که این شعر بخوانی بروی

 

 " شهراد میدری "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


 

 

تو عاشق می شوی هر روز و حاشا می کنی هرشب

و من با آتش عشقت مدارا می کنم هر شب

 

تو مشرک می کنی هر روز با عشقت مرا اما

خدا را در نگاهت باز پیدا می کنم هر شب

 

نمی دانی چه غوغایی تو بر پا می کنی هر روز

نمی دانی چه حالی با تو تنها می کنم هر شب

 

تو می سوزانیم هر روز و من با شوق و با لذت

میان شعله ها خود را تماشا می کنم هر شب

 

تو هی امروز و فردا می کنی اما نمی آیی

و من با ساده لوحی فکر فردا می کنم هر شب

 

"مرتضی کیوان هاشمی" 

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


 

یک متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم

یک متر و هفتاد صدم از شعر این خانه منم

یک متر و هفتاد صدم پاکیزگی ساده دلی

جان دلارای غزل، جسم شکیبای زنم

زشت است اگر سیرت من خود را در او می نگری

هیها‌که سنگم نزنی! آیینه ام می شکنم

از جای برخیزم اگر پرسایه ام بید بُنم

بر خاک بنشینم اگر فرش ظریفم چمنم

یک مغز و صد بیم عسس فکر است در چارقدم

یک قلب و صد شور هوس شعر است در پیرهنم

بر ریشه ام تیشه مزن ! حیف است افتادن من

در خشکساران شما سبزم بلوطم کهنم

ای جملگی دشمن من !‌ جز حق چه گفتم به سخن؟

پاداش دشنام شما آهی به نفرین نزنم

انگار من زادمتان کژتاب و بدخوی و رمان

دست از شما گر بکشم مهر از شما بر نکنم

انگار من زادمتان : ماری که نیشم بزند

من جز مدارا چه کنم با پاره ی جان و تنم؟

هفتاد سال این گله جا ماندم که از کف نرود

یک متر و هفتاد صدم : گورم به خاک وطنم

 

" سیمین بهبهانی "

روحش قرین رحمت الهی

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


 

یه ماهی بود يه دريا

يه آسمون زيبا...

يه قايق شكسته

يه ماهيگير تنها...

 

يه ماهيگير كه دريا

دنياي باورش بود

نياز صيد ماهی

اميد آخرش بود

 

يه ماهی كه حواسش

به آينه های نور بود

فكر شب عروسی

تو حجله ی بلور بود!

 

 

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش

ميشه عروس ماهيا!

شاه ماهی میشه همسرش

 

ماهی نمی شد باورش

تور اگه افتاد رو سرش

نگاه گرم ماهيگير

ميشه نگاه آخرش!

 

ماهي لبش می خنديد

به قحطی صداقت...

به دشنه ای كه خورده

تو سفره ی رفاقت

 

ماهی نفهميد چه كسی

سينه ی خواستشو دريد

كدوم لب گرسنه ای

شيره ی بختشو كشيد

 

ماهی هرگز نفهميد

تور بوده بند صياد

نميشه عشق شيرين

براي قلب فرهاد!

 

"همایون هوشیار نژاد"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


 

عاشقـم ،
اهل همین کوچه ی بن بست کـناری
که تو از پنجـره اش پای به قلب منِ دیـوانه نهادی
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا ؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی …
منِ دلداده به آهی
بنشستیم ،
تو در قـلب و
مـنِ خسته به چاهی
گُنه از کیـست ؟
از آن پنجـره ی بـاز ؟
از آن لحظه ی آغـاز ؟
از آن چشمِ گنه کـار ؟
از آن لحظه ی دیـدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ، همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ، تو را تنگ در آغوش بگیرم...

"رحمان نصر اصفهانی"

                                                          

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

زني را مي شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولي از بس که پر شور است

دو صد بيم از سفر دارد

***

زني را مي شناسم من

که در يک گوشه ي خانه

ميان شستن و پختن

درون آشپزخانه

***

سرود عشق مي خواند


نگاهش ساده و تنهاست

صدايش خسته و محزون

اميدش در ته فرداست

***

متن کامل در ادامه ی مطلب
:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

تو مرا معنا کن

من که در خلوت ترد تو مجسم شده ام

من که در هر نفست شیفته

در تو تکرار مکرر شده ام

تو مرا معنا کن

بگذرانم ز گل صورتی ی حوصله ها

بگذرانم ز پل همهمه ی تنهایی

بنشانم به سکوت سرخ تجربه ها

نفسم می گیرد

تو مرا معنا کن

بال خوشحالی من وا شده است

چشمه ی شادی من راهی عالم شده است

همچنان مغشوشم

بوی باران

تپش نبض سلام

دلخوشم ساخته است

تو مرا معنا کن

مگذارم که چنین بر جسد شادی خود خیره شوم

خسته و لخته و فرسوده شوم

من که بی تاب و پریشان همه شب

به تن شعر شبیخون زده ام

و چه گستاخ برایت غزلی ساخته ام

که ز عطر خوش آن مست شوی

لولی سرمست شوی

بنگر ای دلک منتظرم

قاصدک ها گویی

که ز پشت پلک پنجره ها

خبری یا که پیامی دارند

چشم های نگرانم متلاشی شده  است

و صدای  لیز آمدنت

باورم گشته کنون

مکشانم به پس پرده ی  تاریک جنون

از شگفتی های چشم تو در باغ وجود

چشمه ای کاشته ام

چه روان بر همه رگهای خیالم جاری

و به آن می بالم

انقلابی گویی

در تنم می روید

و هوای هوس پیروزی

منقلب کرده مرا

ای که در هر نفسم

قصه ای خوب و مکرر شده ای

ای که از اوج همه خواهش ها

باز تو برتر شده ای

بگذرانم ز حریر عشقت

و مرا معنا کن....

 

پوران کاوه

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                                          

حال خوبی ست

گلی را دیدن

و نچیدن از باغ

قامت گل نشکستن زیباست

و رها بودن آواز قناری در باغ

عطر گل را تنها

در تن زنده هر باغچه ای بوییدن

حال خوبی ست

نسوزاندن دل

رسم دلدادگی و دلداری

قدر این موهبت عشق بجا اوردن

عشق معشوق طلب کردن و عاشق ماندن

دو رکعت مهر بجا آوردن

ذکر بارانی دیدار و نگاهی تب دار

حال خوبی ست

خدا را دیدن

پشت راز گل سرخ

در پس بغض گره خورده ابر

سمت آرامش رودی جاری

خواندن نامه زیبای خدا

بر تن سوره ی سروی  سر سبز

آیه پاک گیاه

از دل مصحف گویای خموش 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|




دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان؟

مظلـوم تریـن فصــل خــدا بود زمستان

 

دیدیـم فقـط سـردی او را و ،ندیدیـم

از هر چه دو رنگی ست رها بود زمستان

 

بود هر چه ، فقط بود سپیدی و سپیدی

اسمی که به او بود سزا  بود زمستان

 

گرمای هر آغوش ، تب عشق ، دم گرم

یکبــار نگفتنــد چــرا بـــود زمستان

 

بی معرفتی بود که هر بار زما دید

با این همه باز اهل وفا بود زمستان

 

غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران

بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان

 

با بــرف بپـوشاند تـن لـخت درختان

لبریز و پر از شرم و حیا بود زمستان

 

در فصل خودش، شهر خودش، بود غریبه

مظلـوم ترین فصـل خــدا بود زمستان...

 

مجتبی حیدری

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                         

  بار دگر اگر به درختی نظر کنم

یا از میان بیشه و باغی گذر کنم

چشمم به قد و قامت دار و درخت نیست

چشمم به روی نقش و نگار بهار نیست

چشمم به برگ نیست

چشمم به غنچه و گل وسبزینه خار نیست

چشمم به دستهای پر شاخسار نیست

این بار چشم من به سوی آشیانه هاست

آنجا که می‌تپد دل نوزاد زندگی

وندر هجوم سخت‌ترین تندباد‌هاست

آماجگاه تیر تگرگ و سنان برق

پروازگاه خوشدلی و خانه بلاست

چشمم به لانه هاست

ای جوجگان از دل توفان برآمده

چشمم پی شماست

"سیاوش کسرائی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


        

اگر سرچشمه های اشک عالم را به من بخشند
و یا ابری به پهنای زمین در من فرودآید
 
اگر آن اشک سیل آسا
ره پنهانی دل را به سوی دیده بگشاید
لهیب درد خاموش مرا تسکین نخواهد داد
غم تلخ مرا از خاطرم بیرون نخواهد برد
 
مگر مرگ آید و راه فراموشیم بنماید
من از داروی شور اشک در شب های بیداری
 
چه امیدی به غیر از این توانم داشت
 
که درد تازه ای بر دردهای من نیفزاید
چنان گمگشته در خویشم که هیچم رهنمایی نیست
 
چنان برکنده از خاکم که از من ، نقش پایی نیست


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                          

مانده تا برف زمين آب شود .
مانده تا بسته شود این همه نيلوفر وارونه ء چتر.
ناتمام است درخت .
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حيات.
مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد .
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنينی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ء برف
تشنه ء زمزمه ام .
مانده تا مرغ سرچينه ء هذیانی اسفند صدا بردارد .
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه ء زمزمه ام ؟

بهتر است آنست که برخيزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه ء مرغی بکشم .

سهراب سپهری

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|





    


شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگي ها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟



برچسب‌ها: در شب ترین شب هاست که ماه و ستاره ها را, آنگونه که باید میتوان داشت
:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


      

امروز پس از مدتها دوری بارش اولین برف بیتابم کرد !!!

شبهای برفی برای من مقدسند !!!

متبرک شدند به نام آرش ...

یگانه مردی از نیاکانم که بیش از همه به مردانگی اش افتخار می کنم ...

قصه مردانگی

قصه آرمان

قصه ایثار

قصه شجاعت و شهامت

قصه زندگی ...

با تمام زیباییها و روشنایی اش

که حتی تاریکی و سوز و سرمای برف هم

از گرما و روشنایی اش نمی کاهد ...

نمی دانی چقدر دلم می گیرد وقتی می رسم به ...

" درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود

که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود "

نمی دانم از مرگ اندوهگینم

-که مرگ ، نه زندگی جاودان -

یا از جای خالی آرش که این روزها همه جا خالی است ...!!!؟

چقدر ملال آور ست وقتی در جستجوی نشانه هایی از آرش

در مردمان روزگارم هستم و...!!!


اینک شمه ای از منظومه ی سیاوش کسرائی

 

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه ها،دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها،لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته ی دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه ،روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن ،رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن، كار كردن
آرمیدن...

آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش ،رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست


 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                         

کاج چون من بود

 خانه ای دربند زمین دور

 سبزو پر وهم و پرآوا داشت

مانده بود دوراز دیارخود

غربتی در خانه ی ما داشت

برسر و دستش همه آذین و پولک بود

 تارکش پر از ستاره، گوی روشن بود

دستهایی باز و آماده از برای رستن و سبزی اما،

 ریشه ای بر فرش خانه ،جای خاک خوب موطن داشت

او به جای میوه ی چوبین، گوی سرخ و برقی زرین

او به جای ریشه ی دیرین ، پایه ی سرب دروغین داشت

برگهای سوزنی او پر زعطرخوب جنگل بود

ساقه ی خشک میانش ، پولک سخت و سیاهش

حاکی از دوری ز رود و جنگل و خاک و بیابان بود

در اوان نوجوانی، تیشه ای بر ریشه اش کوبید

کند او را هم زجای خویش

برد و در غربت سرایی بی نشان از پیش ،

جای دادش بر سربیغوله ای تاریک

  کاج چون من بود

ریشه اش جا مانده بود،

برخاک خانه ...

" فریدا صبا"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|



مطالب پيشين
» شبهای بی تو
» بیگانگی غمناک
» این بهار مال من و مال تو نیست
» عیدی امسال تو
» سبزصمیمی
» شالیزار
» کوک کن ساعت خویش
» رو به خیال
»
» صدای خاموش

Design By : Pars Skin