کاش یکی بود یکی نبود،اول قصه ها نبود

عکس،شعر ومتن احساسی=دل نوشته ها

تو نسیتی و من

درحصار گل های حسرت

تو را می جویم

میان مریم و باران

کنار پیچک عاشق

زیر چترنیلوفر

در طراوت سبز یک رویا

تو

از آن من میشوی

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

هرشب از باغ دلم

تق تق گام تو

آرام ، آرام

می دهد مژده به من

صبح فردا ز دلم

عطر خوب تن تو

می خیزد...

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


هوای بودنت، که می آید

دلم جوانه می زند بانو

آنگاه

زیر باران عشق تو

خیس رویا می شوم

چتر احساسم را 

به رویت

می گشایم

و در ساحل گرم آغوشت

به خواب عطر تو می روم...

 

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


در سکـوتی محض

زیر بـاران

راز دلم را با بـوسـه ای

بر لبـانت خواهـم نوشت

چرا که خوب می دانم

عشـق 

بر لبـانت خواناسـت

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


اینجا تا مدتی تعطیل خواهد بود. 

از حضور سبز و صمیمانه ی گرامی دوستان بی نهایت سپاسگزارم.

البته کامنت‌ها را خواهم دید.

این وبلاگ رو با شماری از خط خطی های دلم در روز های آتی به پایان میرسانم.

اگر عمری باقی بود شاید وقتی دیگر... و همین.

"چو برق آمد و چون ابر نو بهار گذشت"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


وقتی تو باز می گردی
کوچک ترین ستاره چشمم خورشید است
و اشتیاق لمس تو شاید
شرم قدیم دستهایم را
مغلوب می کند

ای راز سر به مهر ملاحت !
رمز شگفت اشراق!
ای دوست!
آیا کجاوه تو
از کدام دروازه می آید
تا من تمام شب را
رو سوی آن نماز بگزارم
کی ؟
در کدام لحظه ی نایاب ؟
تا من دریچه های چشمم را
در انتظار
باز بگذارم
وقتی تو باز می گردی
کوچکترین ستاره چشمم خورشید است

 "حسین منزوی "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی، ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب
حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

"محمد علی بهمنی "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هر شب
بدینسان خواب ها را با تو زیبا می کنم هر شب

تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند، آنگاه
چه آتش ها که در این کوه برپا می کنم هر شب

تماشاییست پیچ و تاب آتش، آه خوشا بر من
که پیچ و تاب آتش را تماشا می کنم هر شب

مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی جانا
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب

چنان دستم تهی گردیده از گرمای دست تو
که این یخ کرده را از بی کسی، ها می کنم هرشب

تمام سایه ها را می کشم در روزن مهتاب
حضورم را زچشم شهر حاشا می کنم هر شب

دلم فریاد می خواهد ولی در گوشه ای تنها
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب

کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی!
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

"محمد علی بهمنی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

وه چه بيگانگي غمناكي

آوخ ...اين فاصله ها را كه چه بيدادگرند

دست من آيا
آبنوسِ ترِ اندام تو را
باز صيقل خواهد داد؟

ماهي روشن چشمم آيا
باز در چشمه ی شفاف تنت خواهد گشت؟
باز هم قافله ی سرخوش انگشتانم
روي آن جاده ی ابريشم
آسياي تن عريانت را
هند تا هند سفر خواهد كرد؟

گردباد نفس گرم من آيا باز
جنگل خرم موهاي بلندت را خواهد آشفت؟
ماهي روشن چشمم آيا
باز در چشمه ی شفاف تنت خواهد خفت؟

وه چه بيگانگي غمناكي!
آوخ ...اين فاصله ها را كه چه بيدادگرند


 زنده یاد " محسن پزشکیان"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


میشه امسال یه جسارت بکنم

حرفامو با شما قسمت بکنم

آخر سال و من بی اختیار

دوست دارم کمی نصیحت بکنم

این بهار مال من و مال تو نیست

سال نو سال من و سال تو نیست

این بهار ادامه ی زندگیه

ریشه و خاطره و بچگیه

این بهار مال مادربزرگیه

که در خونه شو هیشکی در نزد

همه روزاشو تو تنهایی شمرد

یه نفر حتی یه روزم سر نزد

این بهار مال همون کودکیه

که لباسش از خودش بزرگتره

همه سال کار میکنه تا شب عید

از پدر یه آبرویی بخره

نوبهارشون مبارک

فصل سبزشون مبارک

کوه سنگین نداشتن

روی دوششون مبارک

بی خیالیمون مبارک

ماه و سالمون مبارک

سفر دورو دارازه به شمالمون مبارک

این بهار مال من و مال تو نیست

سال نو سال من و سال تو نیست

این بهار ادامه ی زندگیه

ریشه و خاطره و بچگیه

این بهار مال هموناییه که

نمی خوان سفره ی هفت سین بچینن

تا مبادا وقتی سفره چیده شد

جای هرکی رفته خالی ببینن

این بهار مال هموناییه که

سوز سرما  رو تحمل میکنن

سر چهارراه پشت یک چراغ سرخ

وطن و ایران و غرق هزار گل میکنن

نوبهارشون مبارک

فصل سبزشون مبارک

کوه سنگین نداشتن

روی دوششون مبارک

بی خیالیمون مبارک

ماه و سالمون مبارک

سفر دور و درازه به شمالمون مبارک

این بهار مال من و مال تو نیست

سال نو سال من و سال تو نیست

این فقط ادامه ی زندگیه

ریشه و خاطره و بچگیه

"رها اعتمادی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


دوستَت دارم، غزلهــــایم تمامَش مال تو...

شعرهــــایم، هرچه دارم، عیدی امسال تو...


پُر شکَر کن قهوه ات را، گرم و طولانی بنوش

دوست دارم بختِ شیرین، عشق باشد، فال تو...! 

زندگی را با تو فهمیدم..."تو" یعنی :هر چه هست!

خنده هایت شور عشق و سینه مالامال تو...!


در مَنی و ذره ذره قلبم از عشقت پُر است...

سرزمینی بی دفاع و خسته ام اشغال تو...!


فکر کن سربازی ام در چنگ دشمن بی پناه!

تو اگر جلاد باشی بازمی آیم به استقبال تو 

مثلِ تصویری سه بعدی گیجم از فهمیدنَت!

تا کجاها می بَرَندَم چشمهــای کال تو...!


بنده یی بی باوَرَم..!پیغمبری کن،خوب من!

ای شکوهِ چَشمهایت آیه ی زلــــــزال تو...!


خوب میدانم که از ما بهترانی! یک...! ولی...

هست پنهان در میانِ آستینــــَت بــــــال تو...!

 

 دوستت دارم...ببین! افسارِ شعرم دست توست...

شعر یعنی آن نگاهِ سرکشِ سیّــــــالِ تــــو...!

 

شعر یعنی یک زمستان غرق گرمایِ تنت

یا ظهورِ ظهرِ خُردادی میان شال تو..!


گر چه در چشمت کماکان یک سیاهی لشکرم

راضی ام حتی به نقشی ساده در سریال تو...!


حرفِ آخر..یک دعا، یک آرزو، یک خواسته...! 
دوست دارم خوب باشی، خوب باشد حالِ تو...!

 

" سميه آزادل "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


ای نگاهت نخلی از مخمل و از ابریشم 
چند وقتی است هر شب به تو می اندیشم 


به تو آری ، به تو ، یعنی به همان منظر دور
به همان سبز صمیمی ،به همان باغ بلور


به همان سایه , همان وهم و همان تصویری 
که سراغش ز غزل های خودم می گیری 


به تبسم , به تکلم , به دل آرایی تو 
به خموشی , به تماشا , به شکیبایی تو


به سخن های تو با لهجه شیرین سکوت
به نفس های تو در سایه سنگین سکوت


به همان زل زدن از فاصله ی دور به هم
یعنی آن شیوه فهماندن منظور به هم 


شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام کسی ورد زبانم شده است


در من انگار کسی در پی انکار من است 
یک نفر مثل خودم عاشق دیدار من است


یک نفر ساده , چنان ساده که از سادگی اش
می شود یک شبه پی برد به دلدادگی اش


آه ای خواب گران سنگ سبک بار شده 
بر سر روح من افتاده و آوار شده 


رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است 
اول اسم کسی ورد زبانم شده است 


در من انگار کسی در پی انکار من است 
یکنفر مثل خودم تشنه ی دیدار من است 


یکنفر سبز چنان سبز که از سر سبزیش
می شود پل زد از احساس خدا تا دل خویش


آی بی رنگ تر از آینه یک لحظه بایست
راستی این شبح هر شبه , تصویر تو نیست ؟


اگر این حادثه هر شبه تصویر تو نیست 
پس چرا رنگ تو و آینه اینقدر یکی است ؟


حتم دارم که تویی آن شبح آینه پوش
عاشقی جرم قشنگی ست به انکار مکوش


آری آن سایه که  شب آفت جانم شده بود 
آن الفبا که همه  ورد زبانم شده بود 


اینک از پشت دل آینه پیدا شده است
و تماشاگه این خیل تماشا شده است


آری آن یار دبستانی دلخواه تویی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تویی

بهروز یاسمی "

 

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


چه شُدَت شا لیزار؟

دست کم مثل دلم باش صبور

آن همه خانه ی چوبین وگلین کوست؟ کجاست؟

آن همه عشق که در بقچه  ی سبز

روی آن تاقچه سقف تالار

چشم برهم نگذاشت

خاطراتش پس کو؟

 

چه شد آن مادری ات گیلان را؟

دارها دورشدند

چشمه ها کور شدند

برگ های گل وچایی

 همه محصورشدند

 

گچ وآهن شده پای کوهات

کمی از عمررفیقان مانده

خفته ای شالیزار

که به گوشت خوانده؟

 

دیدنش سخت شده

سبزی دهکده رامی گویم

خانه هابس که بلند

لابه لای حسرت

نرم و آهسته بخند

که دلم می شکند

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری، نیست دگر

دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است

کوک کن ساعتِ خویش !

که مـوذّن شبِ پیـش

دسته گل داده به آب

و در آغوش سحر رفته به خواب

کوک کن ساعتِ خویش !

شاطری نیست در این شهرِ بزرگ

که سحر برخیزد

شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین

دیر برمی خیزند

کوک کن ساعتِ خویش !

که سحرگاه کسی

بقچه در زیر بغل،

راهیِ حمّامی نیست

که تو از لِخ لِخِ دمپایی و تک سرفه ی او برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !

رفتگر مُرده و این کوچه دگر

خالی از خِش خِشِ جارویِ شبِ رفتگر است

کوک کن ساعتِ خویش !

ماکیان ها همه مستِ خوابند

شهر هم 

خوابِ اینترنتیِ عصرِ اتم می بیند

کوک کن ساعتِ خویش !

که در این شهر، دگر مستی نیست

که تو وقتِ سحر، آنگاه که از میکده برمی گردد

از صدای سخن و زمزمه ی زیرِ لبش برخیزی

کوک کن ساعتِ خویش !

اعتباری به خروسِ سحری نیست دگر

و در این شهر سحرخیزی نیست... 

"مرتضی کیوان هاشمی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست

 

 

می رسم با تو به خانه از خیابانی که نیست

 

می نشینی رو به رویم خستگی در می کنی

چای می ریزم برایت توی فنجانی که نیست

 

باز می خندی و می پرسی که حالت بهتر است

باز می خندم که خیلی، گرچه می دانی که نیست

 

شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست

 

چشم می دوزم به چشمت می شود آیا کمی

دستهايم را بگیری بین دستانی که نیست؟

 

وقت رفتن می شود با بغض می گویم نرو 

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست

 

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود

باز تنها میشوم با یاد مهمانی که نیست

 

رفته ای و بعد تو این کار هر روز من است

باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست

  " محمدعلی بهمنی "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


لباست را درآوردی و من را بر تنت کردی

مرا دکمه به دکمه بستی و پیراهنت کردی

که در سرمای بهمن طعم آغوش تو می چسبد

که چسبیدی و من را مسخ گرمای تنت کردی

و مـن در چنـگ استـبداد آغـوش تـو آزادم

تو از دوران مشروطه به قلبم سلطنت کردی

 " محسن مهرپرور "

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


عذابم را دو چندان مي كني
اما نمي‌داني !
كه من ديگر
نه آن مرغم
كه بر بام تو بنشينم
نه آن آهو
كه از دام تو بگريزم
دلم تنگ است
دلم تنگ است
سرودم خامشي رنگ است
بيا بنشين تماشا كن
فريبا را
كه از سنگ است
و شعر من
نه از روم و نه از زنگ است
نه اميدي
نه ديداري
نه پروازي
نه حتي نغمه‌اي، سازي
چرا در من نمي‌ميري؟
خيال خام بي‌پروا !
كجا بايد كه بگريزم
من از تكرار اين سودا !
ميان ناله‌هاي من
صداي باد مي‌آيد
صداي خاموشي‌هاي
زني ناشاد مي‌آيد ..

"فریبا شش بلوکی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                            


بار دگر اگر به درختی نظر کنم

یا از میان بیشه و باغی گذر کنم

چشمم به قد و قامت دار و درخت نیست

چشمم به روی نقش و نگار بهار نیست

چشمم به برگ نیست

چشمم به غنچه و گل وسبزینه خار نیست

چشمم به دستهای پر شاخسار نیست

این بار چشم من به سوی آشیانه هاست

آنجا که می‌تپد دل نوزاد زندگی

وندر هجوم سخت‌ترین تندباد‌هاست

آماجگاه تیر تگرگ و سنان برق

پروازگاه خوشدلی و خانه بلاست

چشمم به لانه هاست

ای جوجگان از دل توفان برآمده

چشمم پی شماست

"سیاوش کسرائی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


        

اگر سرچشمه های اشک عالم را به من بخشند
و یا ابری به پهنای زمین در من فرودآید
 
اگر آن اشک سیل آسا
ره پنهانی دل را به سوی دیده بگشاید
لهیب درد خاموش مرا تسکین نخواهد داد
غم تلخ مرا از خاطرم بیرون نخواهد برد
 
مگر مرگ آید و راه فراموشیم بنماید
من از داروی شور اشک در شب های بیداری
 
چه امیدی به غیر از این توانم داشت
 
که درد تازه ای بر دردهای من نیفزاید
چنان گمگشته در خویشم که هیچم رهنمایی نیست
 
چنان برکنده از خاکم که از من ، نقش پایی نیست


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                          

مانده تا برف زمين آب شود .
مانده تا بسته شود این همه نيلوفر وارونه ء چتر.
ناتمام است درخت .
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حيات.
مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد .
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنينی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ء برف
تشنه ء زمزمه ام .
مانده تا مرغ سرچينه ء هذیانی اسفند صدا بردارد .
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه ء زمزمه ام ؟

بهتر است آنست که برخيزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه ء مرغی بکشم .

سهراب سپهری

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|





    


شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگي ها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟



برچسب‌ها: در شب ترین شب هاست که ماه و ستاره ها را, آنگونه که باید میتوان داشت
:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


      

امروز پس از مدتها دوری بارش اولین برف بیتابم کرد !!!

شبهای برفی برای من مقدسند !!!

متبرک شدند به نام آرش ...

یگانه مردی از نیاکانم که بیش از همه به مردانگی اش افتخار می کنم ...

قصه مردانگی

قصه آرمان

قصه ایثار

قصه شجاعت و شهامت

قصه زندگی ...

با تمام زیباییها و روشنایی اش

که حتی تاریکی و سوز و سرمای برف هم

از گرما و روشنایی اش نمی کاهد ...

نمی دانی چقدر دلم می گیرد وقتی می رسم به ...

" درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود

که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود "

نمی دانم از مرگ اندوهگینم

-که مرگ ، نه زندگی جاودان -

یا از جای خالی آرش که این روزها همه جا خالی است ...!!!؟

چقدر ملال آور ست وقتی در جستجوی نشانه هایی از آرش

در مردمان روزگارم هستم و...!!!


اینک شمه ای از منظومه ی سیاوش کسرائی

 

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه ها،دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها،لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته ی دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه ،روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن ،رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن، كار كردن
آرمیدن...

آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش ،رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست


 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                         

کاج چون من بود

 خانه ای دربند زمین دور

 سبزو پر وهم و پرآوا داشت

مانده بود دوراز دیارخود

غربتی در خانه ی ما داشت

برسر و دستش همه آذین و پولک بود

 تارکش پر از ستاره، گوی روشن بود

دستهایی باز و آماده از برای رستن و سبزی اما،

 ریشه ای بر فرش خانه ،جای خاک خوب موطن داشت

او به جای میوه ی چوبین، گوی سرخ و برقی زرین

او به جای ریشه ی دیرین ، پایه ی سرب دروغین داشت

برگهای سوزنی او پر زعطرخوب جنگل بود

ساقه ی خشک میانش ، پولک سخت و سیاهش

حاکی از دوری ز رود و جنگل و خاک و بیابان بود

در اوان نوجوانی، تیشه ای بر ریشه اش کوبید

کند او را هم زجای خویش

برد و در غربت سرایی بی نشان از پیش ،

جای دادش بر سربیغوله ای تاریک

  کاج چون من بود

ریشه اش جا مانده بود،

برخاک خانه ...

" فریدا صبا"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


اما برای من
هرشب بی تو
یلداست

منی که
زیر حافظ چشمانت
یادت را
دانه دانه می کنم

سیدمحمد مرکبیان

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                          

شـب آخـر دوان دوان رفتـم

تا ببینــم بـه آخـریـن بارش ،

نرم نرمک زدم به درانگشت

کردم ازخواب ژرف بیدارش

 ****

شـب مهتابــی غم انـگیــزی

ماه آهستـه در چمیـدن بــود

اندکی سرد و اندکی دلکـش

بـاد پائیـز در وزیـدن  بــود

**** 

آمد آسیمه سـر بـرون ز اتـاق

لرزلرزان و مست و برهنه پا

گـفـت بـا نالــه وار آوایــی :

راستی رای رفتن است تو را؟

**** 

مانده عریان برون زجامه ی خواب

آن بــر و بــازوان و دوش ســپیــد

انـدر آغــــوش ماهــتــاب خـــزان

از دم بـــاد ســـرد می لــرزیــــــد

 ****

اشک گردنـده حلقه بسته به چشم

شرم بر گـونه هـای ســوزانــش

تنــگ در گردنـم حمایــل کــــرد

نـاگهــان بـازوان عــریــانــــش

 ****

لحظه ای چند خیره ماند وخموش

نگــه خویــش بــر نگــاهـم بسـت ،

آه ! دیــدم کـه آن نگــه مــی گفت :

رشتـه وصـل مـا گسســت ، گسست

**** 

گـفتـمش : نازنیـــن خـدا حافــظ

لیک او خیره ماند و هیچ نگفـت

موجـی از گیســوان خـود بگشـود

ونــدر آن ، مهر و درد را بنهفـت

**** 

چهــره ای روی چهــره ای افـتـاد

طـپــش هـر دو دل فـزونتـر شــد

بـازوانــی  فشــرد و کـرد  رهــا

اشکـی افتـاد و گــونه ای تـر شــد

محمدعلی اسلامی(ندوشن)

 

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                        

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها

دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی


بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها


بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند

 

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند

پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

 

"اخوان ثالث"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


واینک ادامه ی بخش اول

تو آیا هیچ می‌دانی،

اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟
نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!
ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می‌سازی؟

****

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!

که فردا می‌رسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب می‌آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!
تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟

****

نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟

جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته می‌خوانی


نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|



تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟

      تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟

نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،

      که از شرم نبود شاد‌پیغامی،

   میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی،

عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد

 ****

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،

تلاوت کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا

بی‌منت و با مهر می‌تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی

از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

****

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟

تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها

بربتاباند؟

تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته

کنار قامت یک گل؟

و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

        ادامه متن در بخش 2 خواهد آمد

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

عصــر ما، عصـر فریبـه / عصــر اسمای غریبـه

عصـر پژمـردن گلدون /  چتـرای سیـاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه / وعدهاش همه دروغه

آسموناش پر دوده /  قـلب عــاشقــاش کبــوده

کاش تو قحطی شقایق / بشینیم توی یه قایق

بزنیــم دلو بـه دریـــــا / مـن و تــو تنهای تنــــها

****

خـونه هامون پر نرده / پشت هر پنجره پرده

قـفســـآ پــر پرنــده / لبـــای بـــدون خنــده

چشما خونه ی سواله / مهربون شدن محاله

نه بـرای عشـق میلی / نه کسی به فکر لیلـی

کاش تو قحطی شقایق / بشینیم توی یه قایق

بزنیــم دلو بـه دریـــــا / مـن و تــو تنهای تنــــها

****

اونقده میریم که ساحـل / از منو تو بشه غافـل

قـایقـو با هـم میرونیم / اونجا تا ابـد می مونیم

جایی کـه نه آسمـونـش / نه صدای مردمـونـش

نه غمش نه جنب و جوشش/ نه گلای گلفروشش

مثه اینجاآهنــی نیست / مثه اینجا آهنــی نیست

پـس ببیـن  یادت بمـونه / کــسی هـم اینو ندونه

****

زنده بودیم اگه فــــردا / وعـده ی ما لب دریــــا

زنده بودیم اگه فــــردا / وعـده ی ما لب دریــــا

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


            

غــروبـا میـون هــفتـه بـر سـر قـبــر یـه عــاشـق

یـه جـوون مـیــاد مـیـزاره گـلای ســرخ شـقـایـق

بی صـدا میـشکنه بغضش روی سـنگ قبـر دلدار

اشک میریزه از دو چشمش مثل بارون وقت دیدار

زیــر لـب بــا گـریه مـیگـه : مـهـربونـم بی وفــایـی

رفتی و نیـستی بـدونی چـه جـگر ســوزه جـدایی

****

ادامه ی مطلب فراموش نشه


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|



مطالب پيشين
» خط خطی های دل 4
» خط خطی های دل 3
» خط خطی های دل 2
» خط خطی های دل
» شاید وقتی دیگر...
» وقتی تو نیستی
»
» شبهای بی تو
» بیگانگی غمناک
» این بهار مال من و مال تو نیست

Design By : Pars Skin



دریافت كد ساعت

دریافت کدهای جاوا برای وبلاگ شما
ابزار پرش به بالا