کاش یکی بود یکی نبود،اول قصه ها نبود

عکس،شعر ومتن احساسی=دل نوشته ها

 

تو عاشق می شوی هر روز و حاشا می کنی هرشب

و من با آتش عشقت مدارا می کنم هر شب

 

تو مشرک می کنی هر روز با عشقت مرا اما

خدا را در نگاهت باز پیدا می کنم هر شب

 

نمی دانی چه غوغایی تو بر پا می کنی هر روز

نمی دانی چه حالی با تو تنها می کنم هر شب

 

تو می سوزانیم هر روز و من با شوق و با لذت

میان شعله ها خود را تماشا می کنم هر شب

 

تو هی امروز و فردا می کنی اما نمی آیی

و من با ساده لوحی فکر فردا می کنم هر شب

 

"مرتضی کیوان هاشمی" 

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

یک متر و هفتاد صدم افراشت قامت سخنم

یک متر و هفتاد صدم از شعر این خانه منم

یک متر و هفتاد صدم پاکیزگی ساده دلی

جان دلارای غزل، جسم شکیبای زنم

زشت است اگر سیرت من خود را در او می نگری

هیها‌که سنگم نزنی! آیینه ام می شکنم

از جای برخیزم اگر پرسایه ام بید بُنم

بر خاک بنشینم اگر فرش ظریفم چمنم

یک مغز و صد بیم عسس فکر است در چارقدم

یک قلب و صد شور هوس شعر است در پیرهنم

بر ریشه ام تیشه مزن ! حیف است افتادن من

در خشکساران شما سبزم بلوطم کهنم

ای جملگی دشمن من !‌ جز حق چه گفتم به سخن؟

پاداش دشنام شما آهی به نفرین نزنم

انگار من زادمتان کژتاب و بدخوی و رمان

دست از شما گر بکشم مهر از شما بر نکنم

انگار من زادمتان : ماری که نیشم بزند

من جز مدارا چه کنم با پاره ی جان و تنم؟

هفتاد سال این گله جا ماندم که از کف نرود

یک متر و هفتاد صدم : گورم به خاک وطنم

 

" سیمین بهبهانی "

روحش قرین رحمت الهی

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

یه ماهی بود يه دريا

يه آسمون زيبا...

يه قايق شكسته

يه ماهيگير تنها...

 

يه ماهيگير كه دريا

دنياي باورش بود

نياز صيد ماهی

اميد آخرش بود

 

يه ماهی كه حواسش

به آينه های نور بود

فكر شب عروسی

تو حجله ی بلور بود!

 

 

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش

ميشه عروس ماهيا!

شاه ماهی میشه همسرش

 

ماهی نمی شد باورش

تور اگه افتاد رو سرش

نگاه گرم ماهيگير

ميشه نگاه آخرش!

 

ماهي لبش می خنديد

به قحطی صداقت...

به دشنه ای كه خورده

تو سفره ی رفاقت

 

ماهی نفهميد چه كسی

سينه ی خواستشو دريد

كدوم لب گرسنه ای

شيره ی بختشو كشيد

 

ماهی هرگز نفهميد

تور بوده بند صياد

نميشه عشق شيرين

براي قلب فرهاد!

 

"همایون هوشیار نژاد"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

عاشقـم ،
اهل همین کوچه ی بن بست کـناری
که تو از پنجـره اش پای به قلب منِ دیـوانه نهادی
تو کجا ؟
کوچه کجا ؟
پنجره ی باز کجا ؟
من کجا ؟
عشق کجا ؟
طاقتِ آغاز کجا ؟
تو به لبخند و نگاهی …
منِ دلداده به آهی
بنشستیم ،
تو در قـلب و
مـنِ خسته به چاهی
گُنه از کیـست ؟
از آن پنجـره ی بـاز ؟
از آن لحظه ی آغـاز ؟
از آن چشمِ گنه کـار ؟
از آن لحظه ی دیـدار ؟
کاش می شد گُنهِ پنجره و لحظه و چشمت ، همه بر دوش بگیرم
جای آن یک شب مهتاب ، تو را تنگ در آغوش بگیرم...

"رحمان نصر اصفهانی"

                                                          

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

زني را مي شناسم من

که شوق بال و پر دارد

ولي از بس که پر شور است

دو صد بيم از سفر دارد

***

زني را مي شناسم من

که در يک گوشه ي خانه

ميان شستن و پختن

درون آشپزخانه

***

سرود عشق مي خواند


نگاهش ساده و تنهاست

صدايش خسته و محزون

اميدش در ته فرداست

***

متن کامل در ادامه ی مطلب
:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

تو مرا معنا کن

من که در خلوت ترد تو مجسم شده ام

من که در هر نفست شیفته

در تو تکرار مکرر شده ام

تو مرا معنا کن

بگذرانم ز گل صورتی ی حوصله ها

بگذرانم ز پل همهمه ی تنهایی

بنشانم به سکوت سرخ تجربه ها

نفسم می گیرد

تو مرا معنا کن

بال خوشحالی من وا شده است

چشمه ی شادی من راهی عالم شده است

همچنان مغشوشم

بوی باران

تپش نبض سلام

دلخوشم ساخته است

تو مرا معنا کن

مگذارم که چنین بر جسد شادی خود خیره شوم

خسته و لخته و فرسوده شوم

من که بی تاب و پریشان همه شب

به تن شعر شبیخون زده ام

و چه گستاخ برایت غزلی ساخته ام

که ز عطر خوش آن مست شوی

لولی سرمست شوی

بنگر ای دلک منتظرم

قاصدک ها گویی

که ز پشت پلک پنجره ها

خبری یا که پیامی دارند

چشم های نگرانم متلاشی شده  است

و صدای  لیز آمدنت

باورم گشته کنون

مکشانم به پس پرده ی  تاریک جنون

از شگفتی های چشم تو در باغ وجود

چشمه ای کاشته ام

چه روان بر همه رگهای خیالم جاری

و به آن می بالم

انقلابی گویی

در تنم می روید

و هوای هوس پیروزی

منقلب کرده مرا

ای که در هر نفسم

قصه ای خوب و مکرر شده ای

ای که از اوج همه خواهش ها

باز تو برتر شده ای

بگذرانم ز حریر عشقت

و مرا معنا کن....

 

پوران کاوه

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                                          

حال خوبی ست

گلی را دیدن

و نچیدن از باغ

قامت گل نشکستن زیباست

و رها بودن آواز قناری در باغ

عطر گل را تنها

در تن زنده هر باغچه ای بوییدن

حال خوبی ست

نسوزاندن دل

رسم دلدادگی و دلداری

قدر این موهبت عشق بجا اوردن

عشق معشوق طلب کردن و عاشق ماندن

دو رکعت مهر بجا آوردن

ذکر بارانی دیدار و نگاهی تب دار

حال خوبی ست

خدا را دیدن

پشت راز گل سرخ

در پس بغض گره خورده ابر

سمت آرامش رودی جاری

خواندن نامه زیبای خدا

بر تن سوره ی سروی  سر سبز

آیه پاک گیاه

از دل مصحف گویای خموش 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|




دیدی که چه بی رنگ و ریا بود زمستان؟

مظلـوم تریـن فصــل خــدا بود زمستان

 

دیدیـم فقـط سـردی او را و ،ندیدیـم

از هر چه دو رنگی ست رها بود زمستان

 

بود هر چه ، فقط بود سپیدی و سپیدی

اسمی که به او بود سزا  بود زمستان

 

گرمای هر آغوش ، تب عشق ، دم گرم

یکبــار نگفتنــد چــرا بـــود زمستان

 

بی معرفتی بود که هر بار زما دید

با این همه باز اهل وفا بود زمستان

 

غرق گل و بلبل شد اگر فصل بهاران

بوی گل یخ هم به هوا بود زمستان

 

با بــرف بپـوشاند تـن لـخت درختان

لبریز و پر از شرم و حیا بود زمستان

 

در فصل خودش، شهر خودش، بود غریبه

مظلـوم ترین فصـل خــدا بود زمستان...

 

مجتبی حیدری

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                         

  بار دگر اگر به درختی نظر کنم

یا از میان بیشه و باغی گذر کنم

چشمم به قد و قامت دار و درخت نیست

چشمم به روی نقش و نگار بهار نیست

چشمم به برگ نیست

چشمم به غنچه و گل وسبزینه خار نیست

چشمم به دستهای پر شاخسار نیست

این بار چشم من به سوی آشیانه هاست

آنجا که می‌تپد دل نوزاد زندگی

وندر هجوم سخت‌ترین تندباد‌هاست

آماجگاه تیر تگرگ و سنان برق

پروازگاه خوشدلی و خانه بلاست

چشمم به لانه هاست

ای جوجگان از دل توفان برآمده

چشمم پی شماست

"سیاوش کسرائی"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


        

اگر سرچشمه های اشک عالم را به من بخشند
و یا ابری به پهنای زمین در من فرودآید
 
اگر آن اشک سیل آسا
ره پنهانی دل را به سوی دیده بگشاید
لهیب درد خاموش مرا تسکین نخواهد داد
غم تلخ مرا از خاطرم بیرون نخواهد برد
 
مگر مرگ آید و راه فراموشیم بنماید
من از داروی شور اشک در شب های بیداری
 
چه امیدی به غیر از این توانم داشت
 
که درد تازه ای بر دردهای من نیفزاید
چنان گمگشته در خویشم که هیچم رهنمایی نیست
 
چنان برکنده از خاکم که از من ، نقش پایی نیست


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                          

مانده تا برف زمين آب شود .
مانده تا بسته شود این همه نيلوفر وارونه ء چتر.
ناتمام است درخت .
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
و طلوع سر غوک از افق درک حيات.
مانده تا سينی ما پر شود از صحبت سنبوسه و عيد .
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنينی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه ء برف
تشنه ء زمزمه ام .
مانده تا مرغ سرچينه ء هذیانی اسفند صدا بردارد .
پس چه باید بکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچه سال
تشنه ء زمزمه ام ؟

بهتر است آنست که برخيزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه ء مرغی بکشم .

سهراب سپهری

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|





    


شبي در شب ترين شبها، تو ماهم مي شوي آيا؟

تو تسليم تماشاي نگاهم مي شوي آيا؟

شبيه يك پرنده، خيس از باران كه مي آيم

تو با دستان پر مهرت، پناهم مي شوي آيا؟

پس از طي كردن فرسنگها راهي كه مي داني

كنار خستگي ها، تكيه گاهم مي شوي آيا؟



برچسب‌ها: در شب ترین شب هاست که ماه و ستاره ها را, آنگونه که باید میتوان داشت
:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


      

امروز پس از مدتها دوری بارش اولین برف بیتابم کرد !!!

شبهای برفی برای من مقدسند !!!

متبرک شدند به نام آرش ...

یگانه مردی از نیاکانم که بیش از همه به مردانگی اش افتخار می کنم ...

قصه مردانگی

قصه آرمان

قصه ایثار

قصه شجاعت و شهامت

قصه زندگی ...

با تمام زیباییها و روشنایی اش

که حتی تاریکی و سوز و سرمای برف هم

از گرما و روشنایی اش نمی کاهد ...

نمی دانی چقدر دلم می گیرد وقتی می رسم به ...

" درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود

که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود "

نمی دانم از مرگ اندوهگینم

-که مرگ ، نه زندگی جاودان -

یا از جای خالی آرش که این روزها همه جا خالی است ...!!!؟

چقدر ملال آور ست وقتی در جستجوی نشانه هایی از آرش

در مردمان روزگارم هستم و...!!!


اینک شمه ای از منظومه ی سیاوش کسرائی

 

برف می بارد
برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
كوهها خاموش
دره ها دلتنگ
راه ها چشم انتظار كاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام كلبه ها،دودی
یا كه سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده ها،لغزان
ما چه می كردیم در كولاك دل آشفته ی دمسرد ؟
آنك آنك كلبه ای روشن
روی تپه ،روبروی من
در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم كه دور از داستان خشم برف و سوز
در كنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نكته ها كاینجاست
آسمانِ باز
آفتابِ زر
باغهای گل
دشت های بی در و پیكر
سر برون آوردن گل از درون برف
تاب نرم رقص ماهی در بلور آب
بوی خاك عطر باران خورده در كهسار
خواب گندمزارها در چشمه مهتاب
آمدن ،رفتن، دویدن
عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن
پا به پای شادمانی های مردم پای كوبیدن
كار كردن، كار كردن
آرمیدن...

آری آری زندگی زیباست
زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش ،رقص شعله اش در هر كران پیداست
ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست


 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                         

کاج چون من بود

 خانه ای دربند زمین دور

 سبزو پر وهم و پرآوا داشت

مانده بود دوراز دیارخود

غربتی در خانه ی ما داشت

برسر و دستش همه آذین و پولک بود

 تارکش پر از ستاره، گوی روشن بود

دستهایی باز و آماده از برای رستن و سبزی اما،

 ریشه ای بر فرش خانه ،جای خاک خوب موطن داشت

او به جای میوه ی چوبین، گوی سرخ و برقی زرین

او به جای ریشه ی دیرین ، پایه ی سرب دروغین داشت

برگهای سوزنی او پر زعطرخوب جنگل بود

ساقه ی خشک میانش ، پولک سخت و سیاهش

حاکی از دوری ز رود و جنگل و خاک و بیابان بود

در اوان نوجوانی، تیشه ای بر ریشه اش کوبید

کند او را هم زجای خویش

برد و در غربت سرایی بی نشان از پیش ،

جای دادش بر سربیغوله ای تاریک

  کاج چون من بود

ریشه اش جا مانده بود،

برخاک خانه ...

" فریدا صبا"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


اما برای من
هرشب بی تو
یلداست

منی که
زیر حافظ چشمانت
یادت را
دانه دانه می کنم

سیدمحمد مرکبیان

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                          

شـب آخـر دوان دوان رفتـم

تا ببینــم بـه آخـریـن بارش ،

نرم نرمک زدم به درانگشت

کردم ازخواب ژرف بیدارش

 ****

شـب مهتابــی غم انـگیــزی

ماه آهستـه در چمیـدن بــود

اندکی سرد و اندکی دلکـش

بـاد پائیـز در وزیـدن  بــود

**** 

آمد آسیمه سـر بـرون ز اتـاق

لرزلرزان و مست و برهنه پا

گـفـت بـا نالــه وار آوایــی :

راستی رای رفتن است تو را؟

**** 

مانده عریان برون زجامه ی خواب

آن بــر و بــازوان و دوش ســپیــد

انـدر آغــــوش ماهــتــاب خـــزان

از دم بـــاد ســـرد می لــرزیــــــد

 ****

اشک گردنـده حلقه بسته به چشم

شرم بر گـونه هـای ســوزانــش

تنــگ در گردنـم حمایــل کــــرد

نـاگهــان بـازوان عــریــانــــش

 ****

لحظه ای چند خیره ماند وخموش

نگــه خویــش بــر نگــاهـم بسـت ،

آه ! دیــدم کـه آن نگــه مــی گفت :

رشتـه وصـل مـا گسســت ، گسست

**** 

گـفتـمش : نازنیـــن خـدا حافــظ

لیک او خیره ماند و هیچ نگفـت

موجـی از گیســوان خـود بگشـود

ونــدر آن ، مهر و درد را بنهفـت

**** 

چهــره ای روی چهــره ای افـتـاد

طـپــش هـر دو دل فـزونتـر شــد

بـازوانــی  فشــرد و کـرد  رهــا

اشکـی افتـاد و گــونه ای تـر شــد

محمدعلی اسلامی(ندوشن)

 

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


                        

به دیدارم بیا هر شب، در این تنهایی ِ تنها و تاریک ِ خدا مانند

دلم تنگ است

بیا ای روشن، ای روشن‌تر از لبخند

شبم را روز کن در زیر سرپوش سیاهی‌ها

دلم تنگ است

بیا بنگر، چه غمگین و غریبانه

در این ایوان سرپوشیده، وین تالاب مالامال

دلی خوش کرده‌ام با این پرستوها و ماهی‌ها

و این نیلوفر آبی و این تالاب مهتابی


بیا ای همگناه ِ من درین برزخ

بهشتم نیز و هم دوزخ

به دیدارم بیا، ای همگناه، ای مهربان با من

که اینان زود می‌پوشند رو در خواب‌های بی گناهی‌ها

و من می‌مانم و بیداد بی خوابی

در این ایوان سرپوشیدهٔ متروک

شب افتاده ست و در تالاب ِ من دیری ست

که در خوابند آن نیلوفر آبی و ماهی‌ها، پرستوها


بیا امشب که بس تاریک و تنهایم

بیا ای روشنی، اما بپوشان روی

که می‌ترسم ترا خورشید پندارند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم همه از خواب برخیزند

و می‌ترسم که چشم از خواب بردارند

نمی‌خواهم ببیند هیچ کس ما را

نمی‌خواهم بداند هیچ کس ما را

و نیلوفر که سر بر می‌کشد از آب

پرستوها که با پرواز و با آواز

و ماهی‌ها که با آن رقص غوغایی

نمی‌خواهم بفهمانند بیدارند

 

شب افتاده ست و من تنها و تاریکم

و در ایوان و در تالاب من دیری ست در خوابند

پرستوها و ماهی‌ها و آن نیلوفر آبی

بیا ای مهربان با من!

بیا ای یاد مهتابی!

 

"اخوان ثالث"

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


واینک ادامه ی بخش اول

تو آیا هیچ می‌دانی،

اگر عاشق نباشی، مرده‌ای در خویش؟
نمی‌دانی که گاهی، شانه‌ای، دستی، کلامی را نمی‌یابی ولیکن سینه‌ات لبریز از عشق است…

تو پرسیدی شبی، احوال ماه و خوشه زیبای پروین را؟
جواب چشمک یک از هزاران اخترِ آسمان را، داده‌ای آیا ؟!
ببینم، با محبت، مهر، زیبایی،
تو آیا جمله می‌سازی؟

****

نفهمیدی چرا دل‌بستِ فالِ فالگیری می‌شوی با ذوق!

که فردا می‌رسد پیغام شادی!
یک نفر با اسب می‌آید!
و گنجی هم تو را خوشبخت خواهد کرد!
تو فهمیدی چرا همسایه‌ات دیگر نمی‌خندد؟
چرا گلدان پشت پنجره، خشکیده از بی‌آبیِ احساس؟
نفهمیدی چرا آیینه هم، اخمِ نشسته بر جبینِ مردمان را برنمی‌تابد؟

****

نپرسیدی خدا را، در کدامین پیچ، ره گم کرده‌ای آیا؟

جوابم را نمی‌خواهی تو پاسخ داد، ای آیینه دیوار!!؟
ز خود پرسیده‌ام در تو!
که عاشق بوده‌ام آیا!!؟
جوابش را تو هم، البته می‌دانی
سکوت مانده بر لب را
تو هم ای من!
به گوش بسته می‌خوانی


نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|



تو آیا عاشقی کردی بفهمی عشق یعنی چه؟

      تو آیا با شقایق بوده‌ای گاهی؟

نشستی پای اشکِ شمعِ گریان تا سحر یک شب؟

تو آیا قاصدک‌های رها را دیده‌ای هرگز،

      که از شرم نبود شاد‌پیغامی،

   میان کوچه‌ها سرگشته می‌چرخند

نپرسیدی چرا وقتی که یاسی،

عطر خود تقدیم باغی می‌کند

چیزی نمی‌خواهد

 ****

و چشمان تو آیا سوره‌ای از این کتاب هستی زیبا،

تلاوت کرده با تدبیر؟

تو از خورشید پرسیدی، چرا

بی‌منت و با مهر می‌تابد؟

تو رمز عاشقی، از بال پروانه، میان شعله‌های شمع، پرسیدی؟

تو آیا در شبی، با کرم شب‌تابی سخن گفتی

از او پرسیده‌ای راز هدایت، در شبی تاریک؟

****

تو آیا، یاکریمی دیده‌ای در آشیان، بی‌عشق بنشیند؟

تو ماه آسمان را دیده‌ای، رخ از نگاه عاشقان نیمه‌شب‌ها

بربتاباند؟

تو آیا دیده‌ای برگی برنجد از حضور خار بنشسته

کنار قامت یک گل؟

و گلبرگ گلی، عطر خودش، پنهان کند، از ساحت باغی؟

تو آیا خوانده‌ای با بلبلان، آواز آزادی؟

        ادامه متن در بخش 2 خواهد آمد

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


 

عصــر ما، عصـر فریبـه / عصــر اسمای غریبـه

عصـر پژمـردن گلدون /  چتـرای سیـاه تو بارون

شهر ما سرش شلوغه / وعدهاش همه دروغه

آسموناش پر دوده /  قـلب عــاشقــاش کبــوده

کاش تو قحطی شقایق / بشینیم توی یه قایق

بزنیــم دلو بـه دریـــــا / مـن و تــو تنهای تنــــها

****

خـونه هامون پر نرده / پشت هر پنجره پرده

قـفســـآ پــر پرنــده / لبـــای بـــدون خنــده

چشما خونه ی سواله / مهربون شدن محاله

نه بـرای عشـق میلی / نه کسی به فکر لیلـی

کاش تو قحطی شقایق / بشینیم توی یه قایق

بزنیــم دلو بـه دریـــــا / مـن و تــو تنهای تنــــها

****

اونقده میریم که ساحـل / از منو تو بشه غافـل

قـایقـو با هـم میرونیم / اونجا تا ابـد می مونیم

جایی کـه نه آسمـونـش / نه صدای مردمـونـش

نه غمش نه جنب و جوشش/ نه گلای گلفروشش

مثه اینجاآهنــی نیست / مثه اینجا آهنــی نیست

پـس ببیـن  یادت بمـونه / کــسی هـم اینو ندونه

****

زنده بودیم اگه فــــردا / وعـده ی ما لب دریــــا

زنده بودیم اگه فــــردا / وعـده ی ما لب دریــــا

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


            

غــروبـا میـون هــفتـه بـر سـر قـبــر یـه عــاشـق

یـه جـوون مـیــاد مـیـزاره گـلای ســرخ شـقـایـق

بی صـدا میـشکنه بغضش روی سـنگ قبـر دلدار

اشک میریزه از دو چشمش مثل بارون وقت دیدار

زیــر لـب بــا گـریه مـیگـه : مـهـربونـم بی وفــایـی

رفتی و نیـستی بـدونی چـه جـگر ســوزه جـدایی

****

ادامه ی مطلب فراموش نشه


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


نظر یکی از دوستان و پاسخ من به وی:

نظر دوست گرامی:

سلام عزیز
خیلی لطف کردین ک ب وبم سرزدید پیام گذاشتید
راستی نمیدونم چرا میگی
کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود
آخ این یکی بود این بووووووود خداست
و ی بسم الله الرحمن الرحیمه ب فارسی داستانی
هیچ ربطی هم ب این ک من تو را دوست دارم
تو دیگر و دیگری........ نداره
آرزوی بهترین ها رو واست دارم
یا علی

پاسخ:

سپاس از حضور و امعان نظری که دارید.
این جمله "یکی بود یکی نبود" بخشی از فرهنگ ما ایرانیان است. بخشی از ادبیات فرهنگی و داستانی ماست. این جمله به قدری به گوش و ذهن ما ایرانی ها آشناست که می توان ادعا نمود شاید هیچ ایرانی نباشد که این جمله را نشنیده باشد حتی تمام اقوام و زبانهای محلی، لااقل بارها معادل این جمله را در زبان و لهجه خود بکار برده اند.
اینو نه من و شما،که همه ،حتی خردسال ها هم آگاهند که
منظور از
"یکی بود"  همانا

ایزد پروردگار" ست و بس.

وشکافتن موضوع از جانب شما بنظر اهانت به فهم و شعور مخاطبتون داره.

در کجای این جمله صحبت از " تنوع در دوست داشتن  و دوست داشته شدن " وجود داره یا در ارتباط به اون هستش که فکر شما دوست عزیز سوق داده شده به اون؟

تنها اختلاف نظرات در جمله ی دوم  یعنی "یکی نبود" هست .اما متفقا بر این اصل گواهند که فقط پروردگار بود و هیچ چیز و هیچ کس دیگری جز ذات احدیتش نبود.

و اینکه با شعر گونه ای بیان میشه که:
" کاش یکی بود یکی نبود اول قصه ها نبود" صرفا بار معنایی آنچه گفته شد نیست بلکه تلویحا شاکی از جدایی هاست. جدایی ما انسانهاست از خدایمان ،از خودمان و
هم نوع ها یمان.
یا حق

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞





سـلام ای چشم بارانی ، پناهم می دهی امشب ؟
سوالـم را که می دانی ، پناهم می دهی امشب ؟

مــنـم آن آشـــنـای ســالــیـان گــریــه و لـبـخنـد
و امشب رو به ویرانی ، پناهم می دهی امشب؟


میـان آب و گـل رقصان ، میان خار و گـل خندان
درآن آغـوش نورانی ، پناهم می دهی امشب ؟

دل و دیـن در کـف یغما و مـن تنـها و مـن تنـها
دراین هنگام روحانی، پناهم می دهی امشب؟


بـه ظلمت رهسـپار نـور و از میـراث هسـتی دور
در آن اسـرار پنـهانـی ، پناهم می دهی امشب ؟

رهـــا  از هـمــت بــودن ، رهـا از بـال و پـر سـودن
رهــا از حــد انسـانـی ، پناهم می دهی امشب ؟


نــگاهــت آشـنــا بـا دل ، کـلامـت گــرمــی مـحفــل
تـواز چشمم چه میخوانی؟ پناهم می دهی امشب؟

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|



       نمیرم از آن پس که من زنده ام


                                

  25اردی بهشت، روز بزرگداشت ابرمرد فرهنگ و زبان پارسی، استاد اَمِش اُروان فردوسی بزرگ برهمه ی ایران پرستان خجسته و همایون باد
در برابر این ابر مرد چیزی ندارم بگویم جز اینکه
با تمام اندام و بلندی فرازم ،سجده در خاک پاکش کنم و خاک بوس مردانگی اش باشم.

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞


بـه خـداحـافـظی تـلـخ تـو سـوگنـد نشـد

کـه تــو رفـتی و دلم ثـانیـه ای بنـد نشـد

 

لـب تــو مـیــوه ممـنـوع ولــی لـبـهــایــم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند  نشد

 

با چراغی همه جا گشتم و گشتم در شهر

هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشـد

 

هـرکسی در دل مـن جـای خودش را دارد

جانشین تـو در ایــن سینـه خـداونــد نشـد

 

خواستنـد از تـو بگوینـد شبــی شـاعــرها

عــاقـبـت بـا قـلـم شـرم نـوشـتنـد نـشـد !!

 

"فاضل نظری"

 

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


مـادری پیـر و پریشـان احوال
عمـر او بـود فـزون از پنـجـاه

زن بی شوهــر و از حاصـل عمـر
یک پسر داشت شرور و خودخواه

روز و شب در پی اوباشی خویش
بی خبر از شــرف و عزت و جاه

دیــده بــود او به بر مــادر پیر
یک گره بسته ی زر، گاه به گاه

شبـی آمد که ستاند آن زر
بکند صرف عمل های تباه


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|


دل نـمي خواهي مگر؟ اين دل،بـفرما مال تـو

 

يـك وجـب دريــاي بي سـاحـل، بـفرما مال تـو

 

 

مثل ياس عشق دردل ريشه كردي،دست خوش

 

هرچه هست و نيست ، آب و گل ، بفرما مال تـو

 

 

چشـمه سـار زنـدگاني، مـاه نقـره پاش عشق

 

اي بـه آب و آيـیــنـه مــايــل ، بـفـرمـا مـال تـو

 

 

سوختن، چشم انتظاري، بي كسي، آوارگي

 

يـك حقيقت ،عمر بي حاصـل ، بفـرما مال تـو

 

 

دل چه قابل دارد اي هستي، تعارف مي كني؟

 

لالـه زاري  داغ  و نـا قـابــــل ، بـفـرما مـال تــو

"علیرضا صایب"


نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|



                                         روزگارا!

                          تو اگرسخت به من میگیری

                باخبرباش که پژمردن من آسان نیست.

                             گرچه دلگیرترم از دیروز

                   گرچه فردایی غم انگیز مرا میخواند،

                                     لیک باوردارم

                            دلخوشی ها کم نیست،

                                زندگی  باید   کرد.

نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|



خلوتی می خواهم

قلمی از گل یاس

دفتری جنس بلور

بنویسم از عشق

بسرایم از نور

روی خط های نسیم دو قدم راه روم

بکشم شکل تو را

و به دستت انگور

 


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|




از کوچه های ممنوع که میگذری

سنگسارت میکنند

ترانه که می خوانی

ناتمامت می گذارند


در رویای گلها تا می خوابی

لگدمالت می کنند

عاشق که می شوی

دیوانه ات می دانند

ادامه مطلب فراموش نشه                                                                           


:ادامه مطلب:
نوشته شده در ساعت توسط ۞ سوشیانس ۞|



مطالب پيشين
» حس شبانه
» خاموشی شعله ی رقصان غزل
» عروس ماهی ها
» روشنای عشق
» زنی را ...
» تو مرا معنا کن
» بهارانه
» زمستان
» درخت
» زمزمه ای در شب

Design By : Pars Skin